نه همین لباس است نشان آدمیت
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده وقتی آئمهای مختلف رو می بینم که به زور دارن به هم لبخند می زنن
خالم به هم میخوره .
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها همینطور که داشتم به مردم نگاه می کردم دیدم
یه دختر آدامس فروش کوچولو اومد تو و رفت پشت یک میز نشست.
واسم جالب بود پیشخدمتی که ادعای انسانیتش می شد به سمت دخترک حمله ور شد تا او رو بیرون بندازه
دخترک با اعتماد به نفس بالا به پیشخدمت گفت: نترس پولش رو میدهم و هیچ چیز مجانی نمی خوام.
کمی پایش رو تکان ذاذ و در حالی که زیر نگاه سنگین و پوزخند بقیه بود به پیشخدمت گفت:
یه بستنی میوه ای چند تومانه؟
پیشخدمت با بی حوصلگی تمام گفت: ۴۰۰ تومان
دخترک دست تو جیبش کرد و پولهایش رو بیرون آورد و پروع به شمردن آنها کرد.
بعد دوباره گفت: یه بستنی ساده چند تومانه؟
پیشخدمت بی حوصله تر از دفعه قبل گفت:۲۰۰ تومان
دختر آذامس فروش گفت: پس یه بستنی ساذه بدید.
پیش خدمت یه بستنی براش آورد که فکر کنم زیادی ساده بود احتمالا مخلوطی از ته مانده بستنی ها
دخترک بستنی رو خورد و ۲۰۰ تومتن به صندوق داد و رفت. وقتی پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید
دخترک کنار ظرف بستنی دو تا ۱۰۰تومانی مچاله شده گذاشته برای انعامی!
![]()

