خدا و دخترک
دخترک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن
مرغ دریایی آواز خواند دخترک نشنید
سپس دخترک فریاد زد: خدایا با من حرف بزن
رعد در آسمان پیچید اما دخترک گوش نداد
دخترک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت
ستاره ای درخشید اما دخترک توجهی نکرد
دخترک فریاد زد :خدایا به من معجزه ای نشان بده
یک زندگی متولد شد اما دخترک نفهمید
دخترک با ناامیدی گریست .
گریان گفت: خدایا با من در ارتباط باش .بگذار بدانم اینجایی
بنابراین خدا پایین آمد و دخترک را لمس کرد
اما دخترک پروانه را کنار زد و رفت.

+ نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1385ساعت 20:54  توسط sorosh
|
