تنها مردن
هميشه وقتی که پائيز می شد و دست بی رحم باد برگ های زرد و خسته رو دنبال خودش اين طرف و اون طرف می کشید،دلم می گرفت و آسمون چشمام ابری می شد ..... حس می کردم برگ ها رو می فهمم .... حس می کردم اونام مثل من به جرم گناه نا کرده ، محکوم به فنا شدن ......
اما ديروز که نگاه سرد و ممتدم رو به برگ های خشک تو باغچه دوخته بودم ديگه دلم نگرفت ، ديگه چشمام بارونی نشد و حتی ابرای دلتنگی هم تو آسمون دلم لونه نکردن .... با خودم فکر می کردم برگ های که تقديرشونو به دست باد می سپارن و آخرش يه روز ، يه گوشه ،زير پای يه رهگذر ، ذليل می ميرن ارزش دلسوزی ندارن ....دلم برای درخت سوخت که برگ هاش يکی يکی تنهاش ميزارن و آخرش يه روز آروم و بی صدا "ایــــــــستاده"می ميره
اما ديروز که نگاه سرد و ممتدم رو به برگ های خشک تو باغچه دوخته بودم ديگه دلم نگرفت ، ديگه چشمام بارونی نشد و حتی ابرای دلتنگی هم تو آسمون دلم لونه نکردن .... با خودم فکر می کردم برگ های که تقديرشونو به دست باد می سپارن و آخرش يه روز ، يه گوشه ،زير پای يه رهگذر ، ذليل می ميرن ارزش دلسوزی ندارن ....دلم برای درخت سوخت که برگ هاش يکی يکی تنهاش ميزارن و آخرش يه روز آروم و بی صدا "ایــــــــستاده"می ميره
تن سردمو به تنه نيمه جون درخت تکيه دادم و با دستای بی روحم پوست خشکشو نوازش کردم .... يه قطره اشک رو گونه هام سر خورد .....آروم تو گوشش زمزمه کردم : منم دارم "ايــــــــستاده" ميميرم ....![]()

ممنون از کسی که همیشه مشوقم بوده
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 22:31  توسط sorosh
|
