عشق؟
پيرمردي رنجور و آشفته از برابرم گذشت آهي كشيد و گفت:
عشق نقطه ضعفي طبيعي است كه از حضرت آدم به ما ارث رسيده است![]()
ولي جواني شاد و زيبا فورا در پاسخ پيرمرد گفت :
عشق آن است كه حال را به گذشته و آينده ما پيوند ميدهد![]()
سپس زني با چهرهاي غمبار آهي كشيد و گفت :
عشق زهر مهلک ماری سیاه است که به طراوت شبنم است و نوشیدن آن از آب حیات گوارا تر![]()
بعد از آن زن دختري زيبا با گونه هاي سرخ و لبخندي بر لب گفت:
عشق آن نوشيدني است كه ساقي آن نو عروسان سپيده دم اند![]()
سپس مردي با ريشي انبوه و تسبيحي در دست گفت:
عشق خرده الهي است كه ديد آدمي را به وسعت خداوند ميكند![]()
بعد از او مردي نابينا كه راه خود را با عصايي در دست مي جست گفت؟
عشق آن مه است كه چشم روح را بر رازهاي زندگي مي بندد![]()
و كهنسالي نحيف كه توان راه رفتن نداشت با صدايي لرزان گفت:
عشق آسايش جسم است در سكوت گور و آرامش روح است در ژرفاي ابديت
و در آخر كودكي پنج ساله با خنده گفت:
عشق پدر مادر من است و هيچ كس آن را نمي داند. اين عشق است كه آنها را نگه داشته![]()
چنين بود كه هر كسي بنا به احساسات خود چيزي گفت.
![]()
![]()
![]()
![]()
به نظر الهه زيگورات
"عشق تنها چيزيه كه هر كسي ميتونه داشته باشه و احساسش كنه"![]()
دوستان عزيز نظر شما دز مورد عشق چيه ؟



